شمارهٔ ۱۱۲۹
بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابیاز غم ماهجبینی شدهام مهتابی
باز از آشوبِ جهانی که نمییارم گفتقصّه ای دارم و دارد صفتش اطنابی
جفت ابروش که طاق است چو دیدم گفتمقبله ی خویش توان کرد چنین محرابی
دوش بنمود به من گیسو و گفتم به حکیمکس پریشانتر ازین گفت نبیند خوابی
خود چه گویم ز دهانش که چو من تشنه بسیجان بدادند و از آن چشمه نخوردند آبی
گو چنین باش بقا باد غمِ هجران راگر میسّر نشود وصل به هیچ اسبابی
بینهایت نبود هیچ بدایت الّاقلزمِ عشق که آن را نبود پایابی
عاشقی بیش جگر خوردن و جان کندن نیستگر همه حیف و جفایی بود از بوّابی
مهلتی باید و عمری که نزاری شرحیباز گوید که چهها میکشد از هر بابی