شمارهٔ ۱۱۲۸
اگر عنانِ عنایت به سوی ما تابیمگر بود که مرا زنده باز دریابی
عجب اگر اجلم مهلتِ وصال دهدمگر که دیر نیایی و زود بشتابی
بیا کز آتشِ فرقت چو ژاله میباردبر آبگینهٔ رویم سرشک عنابی
غمت به تیغ بلا پوست باز کرد ز منندانم از که درآموخت رسم قصابی
ز روی همچو زرم اشکْ سیم میسازدزهی فلان که چنین شهره شد به قلّابی
ز بس که موج زد و غوطه داد مردمِ چشمگرفت مردمَکش خویِ مردمِ آبی
بیا که روی چو مهتابهٔ نزاری شدز آفتابِ رُخَت در حجاب مهتابی