شمارهٔ ۱۱۲۷
ای یار بیوفا که دل از ما بریدهایگویی که پیش هرگز ما را ندیدهای
سرگشتهام چو ذره ز خورشید روی تودامن چرا چو سایه ز ما درکشیدهای
لیلی شنیدهام که ز مجنون نمیشکیفتمجنون شدم بتا به چه از ما رمیدهای
هیهات اگر به واقعه ی من رسیدهایآری ملامتت نکنم نارسیدهای
هرگز خلاف رای تو چیزی نگفتهامبا من بگوی اگر تو ز جایی شنیدهای
دریای خون شدهست کنارم ز ابرِ چشماز بس به نوکِ غمزه که جانم خلیدهای
از آبِ دیده آتشِ دل کم نمیشودگیرم نزاری از مژهها خون چکیدهای
در باغ سرو فارغ و آزاد میروداو را چه غم اگر تو به قامت خمیدهای