شمارهٔ ۴۴۵
هجر با روزگار من آن کردکه صفت جز به وصل نتوان کرد
به دو زلفت که روزگارِ مراگاه مجموع و گه پریشان کرد
به دو چشمت که ملک پیمان راگاه معمور و گاه ویران کرد
به کمان دو ابرویت که مرابر دل از غمزه تیر باران کرد
به دو لعل لبت که جوهر عقللقبش رشکِ زاده کان کرد
به دهانت که معجز دو لبشخاک در چشمِ آب حیوان کرد
به نسیمت که همچو روح اللهدر تن مرده از نفس جان کرد
که جهان بی وجود خرم توبر نزاری زمانه زندان کرد
بی جمال حیات بخش تو هجرمرگ بر خاطر من آسمان کرد