شمارهٔ ۷۱۶
ای زلف تو تکیه کرده بر گوشوی جعد تو حلقه گشته بر دوش
ای کرده تنم ز عشق مفتونوی کرده ولم ز رنج مدهوش
چون رزم کنی و بزم سازیای لاله رخ سمن بنا گوش
گویند ترا مه قدح گیرخوانند تورا بت زره پوش
گیرم که شبی مرا به خلوتتا روز نگیری اندر آغوش
نیکو نبود که بیگناهییک باره کنی مرا فراموش
هر گه که کنم عتاب با توعمدا ببری ز خویشتن هوش
گیرم ندهی جواب من خوشباری سخنی به طبع بنیوش
می کرد نزاری تو تا صبحاز ناله من جهان پر از جوش
یارب شب تو مباد هرگززان گونه که من گذاشتم دوش