شمارهٔ ۱۹۶
عرق چین تو بویی بر صبا بستصبا بر جنبش شریان ما بست
هزاران نافه ی آهوی تبّتز چین زلف بر مشک ختا بست
هزاران دل به صد ناز و کرشمهدو چشمت برد و بر زلف دوتا بست
شدم آشفته بر فرق نگاریکه خط راستی بر استوا بست
عبای عاشقان معراج شوق استولی مرد هوایی بر هوا بست
ملامت گر به ما ظن خطا بردخیالی بود کو بر جان ما بست
در این عالم که در بر ما گشادستتمنای تو مارا کرد پا بست
عنان عشق نبساید که خود رانه بر فتراک عشق از ابتدا بست
ز بهر چینه یی را آن چه مرغ استکه او خود را نه بر دام بلا بست
که داند تا ز مبدا نقش لیلیقضا بر صورت مجنون چرا بست
به مسمار محبّت نعل عشقشقضا بر جبهت این مبتلا بست
به زاری کشت جلاد فراقشنزاری راو وصلش بر قضا بست
ولیکن از مبادی محبّتنزاری همچنان مست و خراب است
سخن پوشیده میگوید محققببین تا از کجا چون بر کجا بست