گنج

شمارهٔ ۸۴

چو عشق پرده بر افکند و عقل شد محبوبچه باک که از آن به دیوانگی شدم منسوب
به عشق پرتو خورشید عشق می جویموگرنه عقل چه بیند به دیده ی معیوب
قدم چو باز نگیرم همه به دست آرمعلی الخصوص چنین طالب و چنان مطلوب
به صدق دشمن جانیم و در نمی گنجدمحبت دگری با محبت محبوب
هزار سلسله بر هم شکسته ام آخرکه راست طاقت چندین شکایت از رخ خوب
فراق لیلی و بی صبری من مجنوننسیم یوسف و خرسندی دل یعقوب
نزاریی که به دیوانگی سمر باشداز او محال بود صابری هم از ایوب