شمارهٔ ۸۳
دوش آمد بر سرم سرو خرامان نیمه شبکیست گفتم آن که می آید بدین سان نیمه شب
خود به گوش او رسید آواز من گفت آشناآفتابی دیده ای ناخوانده مهمان نیمه شب
بی خبر بر جستم و در پایش افتادم که چیستهم چنین تنها چرایی بی رقیبان نیمه شب
گفتم ای آرام جان چون آمدی از راه دورمست و لایعقل چنین افتان و خیزان نیمه شب
گفت بنشین نقد را دریاب نادانی مکنرغم فرداد داد عیش از عمر بستان نیمه شب
می بیار و جام در ده خوش برآی و جمع باشزلف من پیرامن مه بین پریشان نیمه شب
خود رقیبان را که نتوانی به چشم از دور دیدچون به عمدا ابتدا کردی از ایشان نیمه شب
محرم مردان بود شب در میان نه راز اوهر کجا خواهی توانی رفت پنهان نیمه شب
رحمم آمد بر مناجات تو اینک آمدمتا خلاصی دادمت از دست هجران نیمه شب
روز تر دامن بود خود را نگه می دار از اوسایه ی شب گیر می رو هم چو مردان نیمه شب
گر نداند کس نزاری گو مدان ماییم و بساتصال جان چنین باشد به جانان نیمه شب