گنج

شمارهٔ ۸۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یب۹ بیت
قیامت است سفر کردن از دیار حبیبمرا همیشه قضا را قیامت است نصیب
به ناز خفته چه داند که دردمند فراقبه شب چه می گذراند علی الخصوص غریب
به قهر می روم و نیست آن مجال که بازبه شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب
پدر به صبر نمودن مبالغت می کردکه ای پسر بس از این روزگار بی ترتیب
جواب گفتم از این ماجرا بس ای باباکه درد ما نپذیرد دوا به جهد طبیب
مدار توبه توقع ز من که در مسجدسماع چنگ تامّل کنم نه وعظ خطیب
به مکتب از چه فرستادی ام نکو نایدگرفت ناخن چنگی به ضرب چوب ادیب
هنوز بوی محبت زخاکم آید اگرجدا شود به لحد بند بندم از ترکیب
به اختیار نزاری سفر نکرد آریستم غریب نباشد ز روزگار غریب