شمارهٔ ۸۶
زهی قدر من گر وصال حبیبدگر باره روزی شود عن قریب
چلیپای زلفش کنم طوق حلقچنانش پرستم که رهبان صلیب
چو مجنون به عشق و چو لیلی به حسنمن و او قریبیم و هر دو غریب
ز حوران نگوید دگر وز بهشتاگر چشم مستش ببیند خطیب
ز روح عرق چین خوش بوی اوندارد گلاب نسیمی نصیب
عرق چین او هم چو انفاس روحدهد مرده را زندگانی به طیب
به معجز مسیح است گویی که هستلبش را همین معجزات عجیب
مرا از مبادی فطرت مگرنیاموخت جز عشق بازی ادیب
مداوای عاشق عقاقیر عشقعلاج نزاری چه داند طبیب
به عشق ار کنی نسبت خود درستچو تو کس نباشد حسیب و نسیب