شمارهٔ ۶۵۰
اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوزبه جان او که دلم بر سر وفاست هنوز
ندانم از پی چندین جفا که بر من کردنشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز
به لابه با دل گفتم ز خاطرش بگذارجواب داد فلانی مگر کجاست هنوز
چو مرده باشم اگر بگذرد ز خاک لحدهزار نعره برآرم که جان ماست هنوز
کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشقمیان عاشق و معشوق ماجراست هنوز
عداوت از قبل آن شکسته پیمان استوگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز
نیازمندی من در قلم نمیگنجدقیاس کردم از اندازه ماوراست هنوز
بیا و روی ز من بر متاب و دستم گیرکه در سرم ز تو آشوب و فتنههاست هنوز
سلام من برسان ای صبا به یار و بگویکه خاطر از سر عهد تو برنخاست هنوز
حکایتش کن اگر پرسد از نزاری زارکه چون به درد تو بیچاره مبتلاست هنوز