شمارهٔ ۶۴۹
پیاپی بده ساقیا شیرهٔ رزکه دارد نشاطی عصیر زبان گز
اگرچند فرق است بر شیره می راچو از رنگ بسّد به تخصیص بر کَز
ولیکن به وقت ضرورت به پشمینقناعت کند صاحب اطلس و خز
فروماندگان را چه میآزمایمکه مهتاب را مرد نادان کند گز
ز کیف و کم صرف و نحوش چه حاصلهنوز آن که ابجد نخوانده ست و هوّز
حجاب تو گر بشنوی نیست جز توهم از خود به خود بر متن گر نیی قز
به قلاشی افسر به سر برنهادنقبایی است بر قامت من مطرّز
مرا چشم بر دور ساقی گرفتنهمان موج بحرست و امید از خز
نزاری و جام می و جان شیرینسخن ختم کردم به الفاظ موجز