گنج

شمارهٔ ۶۴۸

می بایدم که بشنوم آواز دل‌نوازتا بار دیگرم شود امید تازه باز
در بارگاه نفس بهیمی بمانده‌امباشد که در خلاص دهندم خط جواز
تا کی توان شنید محالات و باز گفتافسانهٔ میان‌تهی و قصهٔ دراز
بسیار در کشاکش ایام بوده‌امگه زیردست مدعیان گه زبرفراز
ما به اعتراض مشنّع چه التفاتخو کی توان ز همدم دیرینه کرد باز
هم عاقبت به سدره رسد مرغ آه مننبود حجاب بر گذر مرغِ با نیاز
در ابتدا قبول اجابت نیافتههرگز گمان مبر که نمازی بود نماز
محمود رفت و مظلمه برد از جهان و ماندباقی میان خلق خردمندیِ ایاز
دست از جهان بشوی و طمع بگسل از حیاتنزدیک پادشاه چو گشتی محل راز
خفاش در حجاب بماند از جمال خورسرّی بود هر آینه در چشم بندباز
حربا ز حیرتی که بر او غالب آمده استاز تاب خود نمی‌کند البته احتراز
گر قافیه دوباره شود شوق غالب استآری نزاریا تو و درگاه بی‌نیاز
تا کی هوا کنی چو شتر هر زمان مدهاز کف زمام عمر گران‌مایه بر مجاز