شمارهٔ ۶۴۷
ز پندار خود رهبری بر مسازمرو ای برادر چنین بر مجاز
اگر روی داری به روی محقبه بتخانه حق است کردن نماز
وگر با خود از خود بری چون مسیحسر سوزنی از تو جویند باز
به خود ناقصی کاملی کن طلبز من بشنو ای بیخبر مُخِّ راز
مکن هیچ اضداد را تربیتکه عنبر نسازد کسی از پیاز
ز دروازهٔ شهر دنیا به خودبرون کی توانی شدن بیجواز
به صبح هدایت توانی رسیدبه انوار روز از شب دیرباز
که من تا ز ظلمت برون آمدمبسی روز کردم شبان دراز
نزاری به پای هوا و هوسدویدی بسی در نشیب و فراز
کنون از تک و پوی ایمن شدیمرو بیش ازین در پی حرص و آز
طمع بگسل و بیش از این وا مگیرز دامان امید دست نیاز