شمارهٔ ۶۴۶
نه محرمی و نه یاری موافق و دم سازغم تو با که خورم با که برگشایم راز
بر آسمان به تضرع گرفتهام همهشبگهی دو دیده امید و گه دو دست نیاز
دماغ خشک و زبان الکن و قدم مجروحشبِ دراز و حدیثِ دراز و راهِ دراز
ز بس گره گره و بند بند بر نفسمز اندرون به دهن بر نمیبرد آواز
اگر ز واقعهٔ خود نفس زنم بر منبه کفر و زندقه فتوی دهند اهل مجاز
ز چارسوی طبیعت گذر نیابد خاممگر چو سوختگانش دهند خط جواز
زمام من دگری میکشد نمیدانیکه من به خود نروم در چنین نشیب و فراز
به پای عقل مرو در ولایت عشّاقمقام شبپره را جای آفتاب مساز
به چکسه پرده به چشمش از آن فروبندندکه طاقت نظر پادشه ندارد باز
نزاریا بنشین بر بساط عشق دلتبه یک ندب همه هستی و نیستی در باز
گرت به بارگه عشق بار مییابدهمین و بس همه در باز تا شود در باز