شمارهٔ ۱۱۰۷
ای یار برون شو از میانهتا باز بدو شوی یگانه
مستغرقِ وهم و رأی خویشیبیداد مکن ز هردوانه
هم صحبتِ نیکخواه باشیایمن شوی از بدِ زمانه
تسلیم کن و به عشق بسپارپندیست عظیم عاقلانه
باشد که از این محیط خود رابیرون فکنی بدین بهانه
دریاب که مرغِ زخم خوردهپرهیز کند ز دام و دانه
از بندِ قفس خلاص یابدخوش باز رسد به آشیانه
خرّم دل آن که بیحجابیبا مرجع اصل شد روانه
آسوده وجودِ او که گشتهستمخصوص به عمرِ جاودانه
انگشت نمایِ خلق بودنتیرِ شر و فتنه را نشانه
نی کم سخنیست، بشنو از منهر چند نماید ابلهانه
نی نی به ازین برو بپردازاز اقمشه ی خیال خانه
بهلول صفت برآر ناگاهدیوانگیِ محقّقانه
تا بار دهندت ای نزاریمیبوس ترابِ آستانه
باشد که به حبّ بوترابتبخشند به جودِ بیکرانه
ساقی بگذر ازین مقالاتبر دستم نه می مغانه
شد روز فسانه چند گویمپیش آر ز باقیِ شبانه