گنج

شمارهٔ ۸۰۷

آوازه در افتاد که من توبه شکستمنه نه نه چنان است که من توبه پرستم
دادند به من چاشنی یی از خمِ مبدااز جرعۀ آن جام چنین واله و مستم
ز آن گاه که دادند به من مشربۀ خضرخالی نبودم یک دم از آن مشربه دستم
بردارم از آن مشربه جامی و به عمداهر تشنه که درخواست خمارش بشکستم
تا خود چه کشد روز مظالم ز مکافاتگیرم که من از طعنۀ بدخواه بجستم
گو بیهده بر خیز به تشنییع و ملامتمن خود ز میان رفتم و با گوشه نشستم
مجموعِ مقیمانِ سماوات گواه اندبر محضر شوریدگی خویش که بستم
چندان که برون آمدم از نیستیِ خویشتا خود چه بماند همه آن است که هستم
معذورم اگر مستم و شوریده سر ای یارکز جملۀ مستانِ صبوحیِ الستم
در بار منه تاسِ حجابم که من این تشتاز بام فکندم چو نزاری و برستم