شمارهٔ ۵۴۹
آن کداماند و کیاناند و کجا میباشندکز خرد دور و برانگیخته با اوباشاند
گرچه آزرده و رنجور شود دلهاشاناز جفای دگران سینۀ کس نخراشند
برِ این کِشته گر ابلیس خورد گر آدمهمچنان مجتهدان دانۀ خود میپاشند
گر به دربانیِ دل نصب شوی قانع باشماه و خورشید در این پردهسرا فرّاشاند
نیست با مردمِ نادان سخنِ منکر حقکه ندانی که گدایانِ خدا قلّاشاند
خویشتن را ز خدا دان و منافق بشماراغلب اربابِ حقایق به جهالت فاشاند
واعظ آن است که اثبات کند نفیِ وجودگز ز من راست بپرسی دگران فحّاشاند
صلح کردهست و سپر بر سرِ آب افکندهاستبا نزاری همه زان در جدل و پرخاشاند