شمارهٔ ۵۵۰
گر همه عالم به بد گفتن زبان در من کشندمن چه غم دارم اگر با من خوشاند ار ناخوشاند
خودپرستان میرمند از ما که ما مَی میخوریمز آدمیّتشان نصیبی نیست یا مستوحشاند
این همه شوریدگی و مستی و دیوانگیجرعۀ جامی است کز مبدایِ فطرت میچشند
اهل کثرت غافلاند از خلد و غافل از بهشتوز حسد فیالجمله باری در میانِ آتشاند
در میانه هیچنه خود را همه پنداشتندحسرتا غبنا که این مشتی گدا سلطانوشاند
تا کدامین قوم را بینند در توحید محوآن گروهاند از همه عالم که در غلّ و غشاند
گفتهاند این کز پریشانی چه غم مجموع راپایمالان را چه نقصان گر بر ایشان بر کشند
زهره را باری بر انجامدوست میدارم دگرهیچ دیگر نیست با سیّارم ار هفت ار ششاند
خوبرویان را برای عاشقان آوردهانددل به ایشان میدهم الحق که زیبا و کشاند
گیسوانشان بین که پنداری کمند رستماندابروانشان بین که پنداری کمانِ آرشند
من نمیدانم نزاری را چه سودا در سرستاین همیدانم که مستان محقّق بیهُشاند