گنج

شمارهٔ ۵۵۱

عشق چون ره بزند عقل چه تدبیر کندمهر چون کم نشود سوز چه تقصیر کند
گم شده یوسف و یعقوب به بیت الاحزانهم دم و هم نفس از ناله شبگیر کند
جهد کردیم و هم آخر متغیر گشتیمآری از حکم خدا جهد چه تدبیر کند
دی دل سوخته را دیدم و پرسیدم از اومحض تحقیق همین است که تقریر کند
گفتم ای سوخته دل چیست که با ما کردیگفت من هیچ نکردم همه تقدیر کند
رفع دیوانگی ما نتوان کرد به عقلیا به زنجیر که نه عقل نه زنجیر کند
توبه کردیم به صدق دل یک تا محکمنه مزور که به دل توبه ز تزویر کند
هر که را رغبت سودا چو نزاری باشدعشق بستاند و جان بدهد و توفیر کند