شمارهٔ ۴۹۵
مردِ دنیا نه اهلِ دین باشدبدگمان منکرِ یقین باشد
عارفان ساکنِ خرابات اندهم چو گنجی که در زمین باشد
هر که مست آمد از شرابِ الستابدا دایما چنین باشد
مستی و بی خودی کند پیشهکارِ شوریدگان همین باشد
در سرایِ مجاز نیست عجبزهر اگر یارِ انگبین باشد
نوش بی نیش نیست در دنیاغنچه با خار هم نشین باشد
آن سرایِ بقاست کاندر ویمهر بی انتقامِ کین باشد
دل که باشد چو موم نقش پذیرحلقۀ عشق را نگین باشد
سنگ را دل مخوان که سنگین دلدومِ حارثِ لعین باشد
حالیا نقدِ وقت او داردهر که را هم دمی قرین باشد
دوستان را به چشمِ دل دیدنکارِ مردانِ راست بین باشد
باز ماند ز اتّصال به دوستهر که موقوفِ حورِ عین باشد
محو در ذاتِ دوست باید شدتا فراغت ز کفر و دین باشد
هر کسی را تصوّری دگرستاعتقادِ نزاری این باشد