شمارهٔ ۱۵۰
دل و جانم آنجا که جان و دل استبه جانان که بی جان و دل مشکل است
غلط میکنم چند گویم ز دلبه جانان رسیدن نه کار دل است
ز مبدای فطرت برفته ست حکمهمین است و بس جان به جان مایل است
نه دنیا بمانده ست و نه دین به منمرا از محبت همین حاصل است
گرفته نشیمن گه جان منعقابی دلاور ولی بسمل است
نهنگی ست در قلزم آز منو لیکن چو لنگر دو پا در گل است
بر امید یک قطره از بحر عشقدو عالم به صد غصه بر ساحل است
ز بن گاه تقلید بربند رختکه مقصد فراتر از آن منزل است
ندانی به خود هیچ دانا کسی ستکر بر جمله دانندگان فاضل است
ندانست مستودع از مستقرهر آن کو درین امتحان داخل است
نزاری ز مردان حق گو سخندگر هر چه گویی همه باطل است