گنج

شمارهٔ ۱۵۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: است۱۰ بیت
شاد باش ای دل دیوانه که دلبر با ماستچه خطر گر همه عالم به خصومت برخاست
یک نفس نقد چو دریافته ای فوت مکنغم فردا چه خوری بیهده فردا،فرداست
گر ملامت زده ی خلق شدی باکی نیستهر کجا عشق گذر کرد ملامت ز قفاست
به عزا خانه ی کاشانه تفاوت نکندعشق را میل به جایی ست که معشوق آنجاست
باغ فردوس به آرایش حوری خوب استپس به هرگوشه که او هست بهشت دل ماست
ار به دوزخ بنشانندم با دوست خوش استور بهشت است که بی دوست بود عین خطاست
نه از آن طایفه ام من که فریبم به بهشتیا از آن قول که در زحمت آسیب عناست
رنج و آسایش این هر دو به یک جو نخرمکه نه این یک بر من زشت و نه آن یک زیباست
راستی دوزخ مطلق به حقیقت آن استکه جگرسوخته ای از بر دلدار جداست
ممکن است از من دلسوخته باور نکنیز نزاری چه که در محضر این صدق گواست