شمارهٔ ۱۵۲
نکونامی و بدنامی کدام استچو عشق آمد چه جای ننگ و نام است
نمی ترسیم در عشق از ملامتملامت در عقب بالا کلام است
هم از دل فارغیم اکنون هم از جانکه ما را جز غم جانان حرام است
در دیوانگی ها برگشادیمکه عقل از بس تمامی ناتمام است
بسی سودا درین سودا بپختیمهنوز اندیشه ی این کار خام است
سر دیوانگی دارم ازین پسکه را با ما هوای این مقام است
به ترک خواجگی گفتیم و رندیماگر چه خواجگی با احتشام است
کسی را خواجه می خوانند باللهکه صد ره کمتر از کمتر غلام است
ز محنت کلبه ی فانی نزاریبه قصری شد که دولت مستدام است