شمارهٔ ۱۳۶۷
نه قرار داده بودی که شبی به خلوت آییبگذشت روزگاری و نیامدی کجایی
به وصال وعده کردی و دلی که بود ما رابه امید در تو بستیم و دری نمیگشایی
به سرت که تا به رویت نظری ربوده کردمز دو چشمِ بیقرارم بنرفت روشنایی
به چه خود نگاه دارم که نباشد اختیارمکه تو آدمی به یک بار ز خود نمیربایی
وگرت ندیده بودم به صفت شنیده بودمکه دلِ من از تو میداد نشانِ آشنایی
به خرابه ی فقیران نفسی درآی روزیبنشین حکایتی کن که حیات میفزایی
به خلافِ دوستانی و به زعمِ دشمنانیکه به حُسن بینظیری و به عهد بیوفایی
تو خود از نزاری خود که ترا رسد نپرسینه مکن که عیب باشد که به دوستان نشایی
کم از آن که آشنایی به سلامِ ما فرستیاگرت مجال آن نیست که خویشتن بیایی