شمارهٔ ۱۳۶۸
دلم را دیدهام روز جایی و عجب جاییخوشی بنشسته بر طاقِ دو ابروی دلآرایی
مثال قوس رنگین بر کنارِ تختهٔ سیمینبه خطّ سبزِ زنگاری کشیده طُرفه طغرایی
نباشد در نگارستانِ چین آن طاق را جفتینباشد در همه روی زمین زآن خوبتر جایی
به خود گفتم چه گویم با دل الحق جای آن داردازین خوشتر که را بودهست ملجایی و مأوایی
ندارد هیچ دلداده چنان آسایشِ جانینبیند هیچ مشاطه چنان آیینه سیمایی
چه خوش باشد کناری از میان لاله رخساریچه خوش باشد میانی از کنارِ سرو بالایی
دلم را در چنان جایی بدیدهستم ز بس غیرتچنینم در دماغ افتاد آشوبی و سودایی
ز رشکِ دل درافتادم به غبن و غصّه و حسرتکدامین دل هوسناکی، بلایی، خویشتنرایی
نزاری تا به کی زاری منال از دل نمیدانیکه بارِ عشق بردن مشکل است از ناتوانایی