شمارهٔ ۱۱۹۵
من نه آنم به حقیقت که تو می پنداریبی خبر باش گر از من خبری می داری
باز پرداخته ام دانش خودبینی خویشاز من ای یار نیاید که به من هیچ آری
خودی تو همه هیچ است همه گویی او بودپس چرا هیچی خود با همگی نسپاری
با کسی باش که پاینده جز او نیست کسیعمر حیف است که بیهوده به خود بگذاری
صدق در تولیت صادق و ذریت اوستنیست در رقعه ی فیروزه و در زنگاری
چیست در عالم دنیا روش زنده دلاندوستی باشد و دل جویی و مردم داری
عالم معرفت از اول و آخر بیرون ستنه از آنها که تصور کنی و پنداری
گر بهشت است مراد تو ز طاعت هیهاتتو نیابی چه بود وای زهی بی کاری
ترک این وسوسه گیرم ره تحقیق رومشرح آن خود نتوان داد ز بس بسیاری
مثل زاهد و زنگی و مناجات و کلیموصف حال است به ممثول غلو نشماری
با دل آرام من ای باد صبا گو زنهارالله الله ز نزاری نکنی بیزاری
پیر مولای توام نیز و به عفوت واثقچه کنم گر نکنم بر در مولا زاری