گنج

شمارهٔ ۱۱۹۶

گر تو در این بیابان برگ سفر نداریهش دار تا به عمیا سر بر خطر نداری
پاکان راه بین را هم رهبری است رهبرره کی بری به مقصد گر راهبر نداری
او را که مست اویی او را ازو طلب کنزیرا به او دلیلی زو خوب تر نداری
غایب نه ای زمانی زو بر درش چه جوییاو با تو در حضورست اما خبر نداری
در غیبت و حضورش یک ذره ره نیابیتا پرده ی حقیقت از شبهه بر نداری
آن گه که بازیابی او را از او تمام استبا غیبت و حضورش کاری دگرنداری
با تو حجاب کلی از راه بر گرفتمبشنو ندای وحدت گر گوش کر نداری
بگذر زخود که هیچی وز هیچی هیچ نایدتا با تو هیچ ماند زین ره گذر نداری
با زخم خار سازی در گلستان دنیاگر هم چو گل در این ره دامان تر نداری
دیو هوا نزاری دست ظفر نداردگر نفس ره زنت را در پی سپر نداری