شمارهٔ ۵۸۶
حذر ز فتنۀ آن ترکِ مست می بایدچنان که هر که بگیرد ز دست برباید
که زهره دارد از آن سنگ دل که بربایدمگر کسی که به جان التفات ننماید
دلی به هر سرِ مویی ز زلف بر بندداگر گره ز کمندِ نغوله بگشاید
میانِ راه بیا تا بگیرمش دامنبه دادخواه ببینم کزو چه می آید
چو دل برفت به یک بوسه التفات کنمو گر سرم برود نیز گو برو شاید
ز رویِ خوب چو اخلاقِ زشت قاعده نیستبدین قدر نه بر آنم که منع فرماید
یقینم ار همه جز آبِ زندگانی نیستبه خونِ هم چو منی دست در نیالاید
به حسن غّره نباشد مگر چو می داندکه گل به باغ پس از هفته یی نمی پاید
که در زمانه بر آساید از حیات دمیکسی که یک نفس از عیش بر نیاساید
نزاریا دو سه روزی که هست تازه بر آیکه از حیات حصولِ مرا دمی باید