شمارهٔ ۵۳۱
کسانی که ما را ندانستهاندزبانها به ما درکشانستهاند
دورویی حوالت به ما میکنندعداوت بدان جا رسانستهاند
ندانستهای آنکه مردان حقتصرف در اکوان توانستهاند
ز هر دو جهان سوزناکان عشقدل و جان خود را رهانستهاند
چه گویی در ایشان که رخش جهادبه کون و مکان در جهانستهاند
نیارست مجنون به خویش آمدنمرا هم ز من واستانستهاند
عفاریت اگر آدمی صورتندحقیقت به مردم نمانستهاند
بگو بال منکر برون آورندخیالی که در سر نشانستهاند
نزاری به مقصد کسانی رسندکه مقصود خود را ندانستهاند
منه بر عنان گروهی عنانکه بیهوده مرکب دوانستهاند