شمارهٔ ۱۲۶
همین که از برم آن سروِ سیم بر برخاستهزار نالهء دلسوزم از جگر برخاست
درآمد از درم اقبال چون بَرم بنشستبرآمد از سرم آتش چو از نظر برخاست
نه آتشیست که ساکن شود به آبِ سرمکه هر نفس که زدم شعله بیشتر برخاست
اگر به خانه نشستست وگر برون آمدنهان و پیدا زو فتنهء دگر برخاست
عتاب گرم شد و جنگ سخت اگر بنشستقیامت آمد و طوفان برفت اگر برخاست
برآرم از گهرِ چشم هر سحر طوفانکه دید طوفان کز کثرتِ گهر برخاست
به هرزه با کمرش در میان نهادم جانچو کوه کن که هلاکش هم از کمر برخاست
همه خلافِ مرادست اقتضایِ قضازمانه از سر پیمانِ ما مگر برخاست
به پای مردیِ عقلم امیدها بودیهمین که عشق در آمد ز در به سر برخاست
نفس نفس که بر آمد ز روزنِ حلقمز دودِ آتشِ دل در هوا شرر برخاست
خنک وجودِ نزاری که در میانِ بلانشست ایمن و از معرضِ خطر برخاست
چه التفات کند بعد از این ز وصل و فراقکنون که این حُجباتش ز رهگذر برخاست