گنج

شمارهٔ ۱۲۰۲

می‌روی می‌دهدت دل که مرا بگذاریبرو اکنون تو و نامردمی و نایاری
بر من و زاری و تنهاییِ من رحمت کنمکن ای یار به آزار دلی بی‌زاری
ما نکردیم گناهی که بود موجبِ خشمآری آری تو ز ما سیر شدی پنداری
دلِ یاران بربایی و به غارت ببریاز که آموختی این دل‌بری و عیّاری
تا برفتی نی‌ام از یادِ تو خالی نفسیمنم و یادِ تو در مستی و در هش‌یاری
گفتمت عهد به پایان نبری روزِ نخستالحق الحق چه نکو عهد و وفایی داری
ضعفِ دل بر منِ سودازده شد مستولیچیست تشویشِ دماغ آفتِ شب بیداری
چند رفعِ غمِ بیهوده توان کرد به مینه همه عمر توان بود درین بی‌کاری
در دلم بود که هرگز نشوم از تو جدادر سرم بود که با ما قدمی بسپاری
نه چنان باز گرفتی قدم از ما که دگررویِ آن است که دستی به سرم بازآری
گفته بودی که نزاری همه زاری داردچون زر و زور ندارد چه کند هم زاری