گنج

شمارهٔ ۸۵۱

فتاد بر صنمی دی به رهگذر نظرمکزان جمال ندیدست خوبتر نظرم
دلم ز دست شد و دل برم نشد معلومچه فتنه بود که دریافت بر گذر نظرم
چرا به رفتن دل طیره می شوم که هنوزبرفت و باز نیامد از آن نظر نظرم
به یک حساب شکایت نه واجبست از دلکه اعتراض خطا لازم است بر نظرم
گنه ز جانب دل چون نهم که بیچارهنخواست تا نپسندید پیش تر نظرم
به یک حساب دگر در گناه می آیداگر چه معترفم من که مختصر نظرم
بمی رود به نخستین نظر نمی بایدکه تا چگونه درآید بدان دگر نظرم
صواب نیست برون آمدن ز کنجم اگرخطاست روی نگو ایستاده در نظرم
اگر چنان چه دل این دل بود نزاری منازین بلا دگر آرد بسی به سر نظرم