گنج

شمارهٔ ۸۵۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: م۱۲ بیت
به دیده ی دل ناظر به هر چه در نگرمخیال دوست بود در برابر نظرم
حریف ناز نداند که همنشین نیازچه گونه می گذراند شبان تا سحرم
سر از طریق وفا بر نمی توان پیچیدکه بر خلاف محبت قدم نمی سپرم
به بال شوق چنان می پراندم خاطرکه در هوای ارادت چو مرغ تیز پرم
به خاک بوس سر کوی کعبه خانه ی دوستبه تک ز باد صبا در مری گرو ببرم
خیال دوست به معراج عشق می بردمکه بر براق محبت چو برق می گذرم
هوای سجده ی آن آفتاب دارم و دلهمی دود به زیارت چو سایه بر اثرم
کدام راه چه منزل به زینهار عدمکه بر بساط وصال از وجود بی خبرم
به طبع خون جگر می‌خورم چو می دانمکه بی مجاهده از وصل دوست برنخورم
وصال دوست بیاید که بی نسیم وصالچو زمهریر بباشد هوای باغ ارم
به ترک طعنه نگیرند و در نمی گیردملامت همه خلق و نصیحت چردم
مرا که ریش نزاری و باد یک سان استبدان که باد بروت کسی دگر نخرم