شمارهٔ ۸۵۳
توبه ای کردم و گفتم که دگر می نخورمتا منم باز دگر نام من و می نبرم
به ستم توبه ی مستحکم من بشکستندچه قضا بود که ناگاه درآمد به سرم
طمعم بود که از غیب حضوری بخشندچون بدیدم من مسکین نه سزای حضرم
محشر این است که من هر دم و هر لحظه دروبل که خود هر نفسی در عرصات حشرم
من به خشنودی دل از سر جان آزادمبر مقامی چه نهم دل که به جان در خطرم
خبر آن نیست که از کس خبری گویم بازخبر این است که از خویش نباشد خبرم
گر از اسرار نهان بی خبران بی خبرندای مسلمانان من بی خبر بی خبرم
من به امرالله در خلق اضافت بینممن به عین الله در عالم اشیا نگرم
هوس دنیی و عقبی ز سرم بیرون شدتا به کی عشوه که خاطر بگرفت از سمرم
سالکم مرحله بر مرحله می پردازممسرعم مرتبه از مرتبه می برگذرم
به جوان مردی مردان جهان باز که گرهمه عالم به جوی نیست جوی غم نخورم
همه بی من بود و هیچ نباشد بی اوراستی آنچه صراط است که من می سپرم
تا کسی را طمع از من نبود ستر و صلاحهر زمان پرده ی پرهیز نزاری بدرم