شمارهٔ ۸۵۰
منم که برنکنم از آستان یار سرماگر به سنگ بکوبند هم چو مار سرم
به دیده چون بخرامد نهم چرا ننهمبه زیر هر قدمش گر بود هزار سرم
بر آستان درش سر نهاده پندارمکه آفتاب گرفته ست در کنار سرم
نگاه نرگس مستش به کیست آه دریغکه چون بنفشه فروشد درین خمار سرم
چو بر حریر نی ام در کنار گل خفتهدریغ نیست که بالین کند ز خار سرم
به اختیار بدادم ز دست دامن دلولی ز دست ندادم به اختیار سرم
گذشت عمرم و عمری گذشت تا مانده ستبرون ز غرفه ی امید ز انتظار سرم
سر عزیز چرا می دهم به دست فنانه آخر از در یار است یادگار سرم
نزاری ام نه به زاری چو غافلان دگرکه پای مال کند خوابِ روزگار سرم
اگر چه بی سر و پایم فرو نمی آیدبه چار بالش ارکان افتخار سرم