گنج

شمارهٔ ۸۴۹

یاد باد آن شب که در بیت الحرمخلوتی کردیم با یاران به هم
باده می خوردیم و طبلک می زدیمز اوّل شب تا به وقت صبح دم
دولتی بگذشت بر ما کان چناندولتی نگذشت بر پرویز و جم
کردم این معنی سوال از عقل دوشبا دلی پر نفرت و طبعی دژم
گفتم آن بیداری ای بد گفت لاگفتمش خوابی بد آن گفتا نعم
گفتم آیا باز بینم خویش رادر میان آن همه حور و صنم
گفت اگر بینی نبینی جز به خوابماجرا کوته کن ای کوته قدم
قصه یی دارم که گر وصفش کنماز بیانش در خروش آید قلم
گر شبی دیگر به روز آرد چنانبا وجود آرد نزاری از عدم