گنج

شمارهٔ ۸۴۸

گر بنویسم که چون بی تو به سر می برمدود برآرد قلم از ورق دفترم
جان رسیده به لب بی تو چنین تا به کیهین که گره می شود بی تونفس دربرم
هر نفسم کز درون بی تو به لب می رسدنیست دگراعتماد بر نفس دیگرم
عمر گرامی چرا می کنم آخر تلفچند چنین شب به روز روز به شب می برم
نه ره و رویی پدید نه سر و کاری به برگتا شب محنت چنین چند به روز آورم
عمر ندانم که چند پای بدارد چنینبخت ندانم که کی دست نهد برسرم
بر پی دل در به در بیهده جان می دهموز غم تو دم به دم خون جگر می خورم
از لگد سرزنش وز غرض بد کنشخسته ی هر ضربتم رانده ی هر کشورم
کار نزاری کنون زاری زارست و بسچون نرسد بعد ازین دست به زور و زرم