شمارهٔ ۲۷۴
آفتِ جانِ من است طرّۀ جادوی دوستکرد مرا جفتِ غم طاقِ دو ابرویِ دوست
رهزنِ خون ریز کیست غمزۀ غمّاز یاردامِ دل آویز چیست حلقۀ گیسویِ دوست
غارتِ جان می کند در حرمِ دل مگرعادتِ ترکان گرفت طرّۀ هندوی دوست
راحتِ جان بایدت رنج کش از زخمِ عشقفرق منه در میان درد ز دارویِ دوست
سّرِ معانیِ دوست باز شناس آن گهیسر مکش از عشقِ یار لاف زن از رویِ دوست
دشمنم آن بی نمک گر جگرم خون کندباز نگیرد دلم پشت ز پهلویِ دوست
توبه پذیرد ز عشق هر نفسی دل و لیکغیرِ طبیعت گرفت قاعدۀ خویِ دوست
عهد کند برخلاف راست که چون بنگرمعهدِ درستش یکی ست با شکنِ مویِ دوست
بس که به میل نیاز چشمِ نزاری کشیدروشنیِ دیده را خاکِ سرِ کویِ دوست