شمارهٔ ۲۷۳
به جان رسید دلم در فراق هان ای دوستترحّمی کن اگر هیچ می توان ای دوست
اگر تو برشکنی دشمنان به کام رسندبه دوستی که مکن ترکِ دوستان ای دوست
بر آن قرار برفتی که زود بازآییبیا به قول وفا کن بدین نشان ای دوست
به وصل اگر زمیانِ توم کناری نیستکنارِ من ز سرشک است تا میان ای دوست
خبر چه گویمت از جانِ خسته و دلِ تنگچو در کنارِ دلی در میانِ جان ای دوست
من از میان بروم چون تو در کنار آییمن و تو مَجمعِ اضداد و یک مکان ای دوست
من و تو هر دو به هم شرک و وحدت اینت محالو گر به شکل بوم با تو توأمان ای دوست
همان نزاریِ شوریدۀ توم زنهاراگر مشابهتی گفتم الامان ای دوست
درونِ جانی و بل جانِ جان و می کوشمکه مدّعی نبرد بر من این گمان ای دوست