شمارهٔ ۴۴۱
وداع یار گرامی نمی توانم کردکه بیش زَهرِ جدایی نمی توانم خورد
چه طالع است مرا بر سفر چنین همه سالکه روزگار سفر کار ما به جان آورد
چو حاصل دگرم نیست جز عذاب فراقزمانه بی هده چندین مرا چه می پرورد
طبیب جهد بسی کرد بهرِ علت هِجرولی چه سود که درمان نمی پذیرد درد
چو باد می برد آبشخورم ز خاک به خاکزمانه می کند این ، با زمانه چِتوان کرد
مرا مگوی که دل را نصیحتی می کنبه دم نمی شود این کوره ی پر آتش سرد
وصال دوست چنان مطلق العنان رفته ستکه مسرعان نیازش نمی رسند به گرد
نزاریا چو همه سال فارغی ز وطنبه قول عقل تو البته گِرد عشق مگرد
ز رنج محنت غربت هر آنکه خواست خلاصچو گنج کنج سلامت گرفت فارغ و فرد