شمارهٔ ۴۴۰
وداع یار گرامی نمی توانم کردکه احتمال سفر زار وناتوانم کرد
زدوستان شفیقم که می رسد فریادز دست دل که دگر باره داستانم کرد
ز کارنامه افعال دل یکی این استبه اعتبار که صد بار قصد جانم کرد
نه سهو می کنم از دست دل نه می نالمکه پای بند بلا یار مهربانم کرد
کنار من چو صدف پر شده ست تا به میانز بس نثار که چشم گهر فشانم کرد
مجال صبر ندارم ز روی خویش و عقلهزار بار درین ورطه امتحانم کرد
مگر مربی فطرت چو پرورش می دادبه جای مغز محبت در استخوانم کرد
خرد شبی به تفرج در آمد از در مادمی ز دور تماشای دل ستانم کرد
چو بازدید مرا گفت حق به جانب تستبرو که بر تو ملامت نمی توانم کرد
رقیب دوست چو دشمن به کار ما برخاستروا نداشت که ساکن شوم روانم کرد
ز شهر گفت نزاری چنان روان کنمتکه اعتبار کنند از تو وچنانم کرد
چو باد می روم اکنون اگر چه یک چندیزمانه معتکف خاک استانم کرد