گنج

شمارهٔ ۴۳۹

یارم ز در درآمد و بر من سلام کرددرباب التفات بسی احترام کرد
دل خود نبود با من و جانم ز بس شتاببر پای جست و از سر عزت سلام کرد
پیشش به سر دویدم ودر بر گرفتمشحالی فرو نشست و هوای مدام کرد
گفتم به خون رز مشو آلوده زینهارحیزی چه می کنی که خدایش حرام کرد
گفتا حرام کرد ولی بر حرام خوارکو اقتدا به پختن سودای خام کرد
بر مردم خبیث حرام است از آن سببام الخبائثش ز پی خبس نام کرد
بر پاک نفس پاک رو پاک زاد کیآب حیات نهی خلاف کرام کرد
هر کو نهاد پای ادب در حریم عشقتعظیم یک قنینه به صد احتشام کرد
در ده بیار از آن که به تاثیر خاصیتبسیار گردنان را سر زیر گام کرد
آن صیقلی که از دل و چشم جوان وپیربزدود زنگ ظلمت و ایینه فام کرد
صاحب حمایتی که ز بهر پناه خلقخم خانه را به مرتبه دارالسلام کرد
القصه چون به حجت و برهان معنویرمزی به من نمود و بر آن التزام کرد
جامی به دست دادمش از شیشه وشراببر فوز کاسه یی دوسه پی هم تمام کرد
عزم نشاط کرد و سر طوف باغ داشتدرد خمار داشت مداوا به جام کرد
چون گرم شد دماغش از آن آتش روانیاد بساط حضرت مولی الانام کرد
از روی ماه پرتو وان زلف قیر فامنظاره گاه من صفت صبح و شام کرد
بر پای خاست از سر تعجیل و گفت هانرفتم که پیش ازین نتوانم مقام کرد
بیدار باز بودم و گفتم نزاریاهرگز کسی به حبل خیال اعتصام کرد
خوابی چنین خوش است ولی بر خلاف وصلهجران بسی ستم ز پی انتقام کرد