شمارهٔ ۷۲۸
خروس بانگ برآورد و صبح کرد طلوعصبوح لازم حال است در اصول و فروع
گزیر نیست ز شرب مدام و ماداممکه اهل راز درین شیوه کرده اند شروع
حکیم نیست که گوید نمی خورم بادهبه نزد عقل روا نیست عذر نا مسموع
چو بوی می به دماغم رسد دلِ مستمشود کف افکن از اضطراب چون مصروع
غلام همت آن نیک نفس خوش نفسمکه خاطری متفرق همی کند مجموع
ز درد پا نتوانم ز پای خم برخاستشدم به حکم حرج فارغ از سجود و رکوع
بیاورید و به پیکار در کشید مراکه من ز نسخه دیوان فطرتم موضوع
چو مست آمدم از خنب خانه مبدامکن ملامتم این جا مگوی نا مشروع
در اعتقاد نزاری خلاف جایز نیستکه گفته اند که با اصل خود کنند رجوع