شمارهٔ ۱۱۵۶
برفتی و ما را به هجران سپردیبس از عشوه بازآ که از حد ببردی
تصور نبودم فراموشی از تودریغا که بر مَنسیانم شمردی
به خار ستم چشم عقلم خلیدیبه دست جفا حلق جانم فشردی
نصیحت کنم خویشتن را که ساکنفرودآ به پای خُم کار دُردی
کسی را یک جو ندارد غم توتو تا چند کوشی که از غم بمردی
نزاری نگفتم حذر کن ز قلزمبرفتی و خود را به طوفان سپردی