شمارهٔ ۱۱۵۵
مرا جز تو باری نباشد مرادیکه وحدت نبودست بی اتحادی
به عقد ِ بناگوشِ تست اعتقادمجز اینم نباشد دگر اعتقادی
اگر نه به تو زنده باشم چه باشمچو بر رویِ دیوارِ نقش عِمادی
چو هست این محبت زمبدایِ فطرتنه ممکن که مبدا بود بی معادی
به هرزه نباشد هم آخر ز جاییطمع کرده ام در حصولِ مرادی
گشادی درآید به کارم که آخرکمر بسته ام از پی انقیادی
به دست آورم عاقبت پای مردیبه سر وقت ما آخر افتد جوادی
وصال تو ممکن که گردد میسربکوشم که هم واجب است اجتهادی
گرت دل ز سنگ است هم جنبشی کننزاری نباشی کم از هر جمادی