شمارهٔ ۱۹۸
یارب مرا خلاص ده از هر چه غیر توستتا جز تو را نبایدم الّا هم از تو جست
هرچند بر قضای توام نیست اطّلاعتا بر سرم چه حکم قضا کرده ای نخست
در خویش یافتم ز تو چیزی و هم به خویشنتوانمی به شرح و بیان کردنش درست
دانم که هیچ نیست به خود هیچکس ولیکخود را به یک حساب نباید گرفت سست
چون بندگان معتقد از فرط اتحادباید کمر به بندگی خواجه بست چست
تا ذکر و فکر هر دو به هم متحد شونداقلام سوخت باید و دفتر به آب شست
او را از او طلب کن و او را به او شناساینجا نهال معرفت از بیخ اصل رست
کاریست اوفتاده و باری نزاریاتن دار باش و ثابت و مردانه باش و رست