شمارهٔ ۵۱۱
چشمه خضر دهانیست که جان میبخشدروح را معجزه روح روان میبخشد
ما خرابیم و یبابیم* و مقامات کمالبه خراباتی بینام و نشان میبخشد
با من و تو به جز از عشق بر او چیزی نیستطاق ابرو و مژه تیر و کمان میبخشد
با من و با تو به جز بخشش او چیزی نیستفطرت است این چه توان کرد چنان میبخشد
این نه میراث من و توست نه حق من و توهرچه او خواسته باشد به تو آن میبخشد
غیرتِ قدرت حق بین که عصای چوبینمیکند افعی و معجز به شبان میبخشد
هرکه افسرده عشق است از او ناید هیچعشق پیریست که او بخت جوان میبخشد
دم به دم بشنو تا با تو چه میگوید عشقنقد توفیر دهد نسیه زیان میبخشد
زین چه منت برم ای خواجه نمیخواهم اگربه نزاری گدا ملک جهان میبخشد
اگرم بر نفس باز پسین رحم کندکار آن است ضمان کرده امان میبخشد
در جوار خودم ار بار دهد اینم بسخاصه خود خواجه ما گنج روان میبخشد