شمارهٔ ۹۶۰
چه بایدم دلِ شوریده درجهان بستنکه راست طاقتِ چندین به صبر بنشستن
اگر ز مطرب و میخانه توبه دادندمهنوز توبه نکردم ز توبه بشکستن
گدایِ کویِ خراباتیان بُدن به از آنکبه عنف سلطنتی کردن و دلی خستن
به مذهبِ من اگر عارفی تفاوت نیستردا فکندن و زنّار بر میان بستن
کمالِ اهلِ تصوّف به چیست میدانیبه معرفت، نه به برجستن و فرو جستن
نتیجه ای ز کراماتِ اولیا آن استکه هم چو مریمِ دوشیزهاند آبستن
نزاریا چه کنی قصه چاره چیست همینز خویشتن ببریدن به دوست پیوستن
گرت مقامِ قرار آرزو کند بایدز استحالتِ دنیا و آخرت رستن