شمارهٔ ۹۵۹
چه میخواهی پیاپی عهد بستنچو عادت کردهای پیمان شکستن
به جان میبایدم پیوند با توگرم پیوندِ جان خواهی گسستن
اگر خواهی به حسرت سینه سفتنورم خواهی به کزلک دیده خستن
نه آن صیدم که با جانان بکوشمتوانم هرگز از قیدِ تو جستن
چه بودهست اتّصال از بدوِ فطرتبه مرگ از دوستی نتوان برستن
مرا از زندگانی در جهان چیستزمانی با دلآرامی نشستن
ز گل گر خنده میخواهی نزاریچو ابرت بر سرش باید گرستن
قدم چون در نهادی در پی دلز نام و ننگ باید دست شستن
اگر چون سنگ تن در جور دادنوگر با نازنینان در ببستن